سلام

راستش رو بخواهید من یه وب لاگ دیگه به نام یاداشت های روزانه دارم که در آن مطالب به شکل دیگری نگارش می شود اما در این وب لاگ جدید می خواهم مطالبی رو بنویسم که صرفا توسط خودم و بصورت خود نوشته می باشد و به نوعی حرف هایی از جنس دل و دلتنگی هایی می باشد که شاید تا به حال فرصت بیان آن را نداشتم.

شروع مطلب رو می توانم به زمانی بدانم که در هفته اول مرداد سال 1385 بود که من به عنوان متصدی امور بانکی در بانک اقتصاد نوین شعبه بازار کد 109 مشغول به کار بودم یک روز شلوغ مثل بقیه روزها بود

ساعت 11 صبح بود که یک دفعه آقای رضا هنر دوست که اون موقع مسئول اعتبارات شعبه ما بود با صدای بلند گفت که عبدیان شعبه جدیدت مشخص شد و از فردا قراره بری شعبه توحید و از این جور حرفها.

من هم از شنیدن این حرف خیلی هیجان زده شدم و البته خوشحال نمی دونستم در شعبه جدید چه بر من می گذرد و با چه کسانی همکار خواهم شد! ابتدا به ساکن فقط اسم من در لیست کاربران اون شعبه درج شد

حدودای غروب بود که دیدم اسم 4 نفر کاربر به لیست اضافه شده است.

و این شروعی بود برای اتفاقات بعدی ...