موردی به نام پانسیون
پانسيون جاي عجيب و جالبيه، اونجا هر نوع آدم بي پولي پيدا مي شه. آدم وقتي پاشو تو پانسيون مي ذاره بي اختيار ياد رمان اس و پاس ها اثر جرج اورول مي افته.
بگذريم با اين وجود پانسيوني که من بودم آدم هاي بدي نبودند و به نوعي با اونها خاطرات خوبي داشتم يکي از اون با معرفت ها پسري بود به نام پيمان رستمي از بچه هاي مهاباد که براي يادگيري تعميرات موبايل به تهران آمده بود و در اتاقي که من بودم ساکن شد.
اين پسر وقتي که روز آخر قصد داشت به ولايت خودش برگرده بخاطر نبودن من و يکي ديگر از هم اتاقي هاش که کارمند بانک بوديم نبوديم و اين نامه رو جهت خداحافظي براي ما گذاشت
يادش بخير حدود سه ماهي بود و آذر ماه 1385 از پيش ما رفت يادش گرامي باد.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت توسط میثم عبدیان
|
گاهی مکانی در زندگی ما تبدیل به یک نقطه عطف می شود و برای من شعبه توحید چنین مکانی بود.