حكايت آن مرد كه سخت خورده شد!
حكايت است مردي از علفزار نزديك شهر مي گذشت شيري را ديد كه همي براي شغالي خط و نشاني مي كشد شغال اما به خانه اش رفت و در را بست شير همچنان به حركات رزمي اش ادامه داد و شغال را به مبارزه فرا مي خواند ساعاتي سخت سرگرم اين صحنه ها بود كه ناگاه كلاغي به اندرون كادر پريد
سلام برادر چه چيز تو را اينچنين متعجب كرده است؟
آه اي كلاغ نگاه كن شير براي شغال خط و نشان مي كشد شغال هم به خانه اش رفته و بيرون نمي آيد!
اي نادان آنها تو را سرگرم كرده اند تا روباه غذايت را ببرد و بخورد!
آه غذايم ... ولي روباه غذايم را خورد ولي شير و روباه را چه حاصل
كلاغ گفت روباه گرسنه بود و توان حمله نداشت! غذايت را خورد و نيرو گرفت. شير هم بدنش كوفته بود خودش را گرم كرد تا زمان حمله مصدوم نشود! شغال هم خسته بود به خانه رفت تا بخوابد و نيرويي تازه كند و آن زمان كه جلوتر رفتي همي بر تو حمله خواهند كرد و همي خواهند خوردنت!
مرد گفت اي كلاغ تو را چه سود كه نقشه آنها را بر من آشكار مي سازي
كلاغ گفت آنها كيسه زر تو را به من وعده داده بودند تا تو را سرگرم كنم و از پيش رفتن بترسانم كه كمي آن سو تر آبادي بود ...
مرد اما زنده نماند تا نتيجه اي از اين حكايت بگيرد!
اما نتيجه اخلاقي اين داستان براي ما اينست كه وقت خود را آنقدر براي تحليل و تفكر براي كار ديگران صرف نكنيم كه از كار و هدف خود باز مانيم بسا كساني به عمد در حضور ما اشتباه ميكنند كه از ادامه راه درست و پرسودمان باز دارند !!!!!!
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۰ ساعت توسط میثم عبدیان
|
گاهی مکانی در زندگی ما تبدیل به یک نقطه عطف می شود و برای من شعبه توحید چنین مکانی بود.