آن گونه که من زیستم
هرگاه انسان به سنی برسد که بتواند بدور از احساسات شخصی و با وارستگی، به تراژدی ها و کمدی های زندگی به ویژه زندگی خویش بنگرد، چه بسا می تواند زندگی نامه ارزشمندی بنویسد اما من هنوز جوانم ولی حس نوشتن در من باعث شده تا نسبت به ایجاد چنین وب لاگی اقدام کنم.
دیشب یک فیلم دیدم با نام پروژه جولی و جولیا که فیلم بسیار قشنگی بود که داستان دو نفر رو تعریف می کنه (بر اساس داستان واقعی) یکی از اونها همسر کارمند سفارت آمریکا در پاریس است که عاشق زندگی در پاریسه در سال 1949 و دومی در سال 2002 کارمند یک اداره در آمریکاست نقطه مشترک هر دو علاقه شدید به آشپزی و نگارش تجربیات شان در زمینه آشپزیه که اولی با امکانات موجود در ان زمان اقدام به انتشار کتاب می کنه و دومی هم تجربیات خود را در یک وب لاگ منتشر می کنه و در نهایت هر دو موفق می شن.

نکته جالب فیلم نگارش تجربیات جولیا در وب لاگش بود که در نهایت با موفقیت براش همراه میشه و اینکه او می خواست مهمترین مسئله ای رو که اون موقع تو فکرش بود رو در قالب وب لاگ شخصی اش منتشر کنه و این فیلم انگیزه قوی به من داد تا بخوام تجربیات شخصی خودمو در این وب لاگ بنویسم که هم خاطره نویسی باشه و هم تمرین داستان نویسی و انشا نویسی برای من باشه و هم در این رهگذر این وب لاگ مسیری برای رشد و تکامل شخصی باشد
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت توسط میثم عبدیان
|
گاهی مکانی در زندگی ما تبدیل به یک نقطه عطف می شود و برای من شعبه توحید چنین مکانی بود.