یادمه اون روز که آخرین روز کاریم تو شعبه بازار بود مثلاً با بچه های شعبه خداحافظی کردم (آخه بارها و بارها به دلایل گوناگون به شعبه بازار می رفتم و به بچه ها سر می زدم) خلاصه اون روز که به پایان رسید من برگشتم پانسیون راستی اون روز ناهار مهمون یکی از مشتریان خوب شعبه بودیم و معاون شعبه مون به شوخی گفت امروز داریم ناهار خداحافظی عبدیان رو می خوریم من هم الکی بهش خندیدم!

خلاصه جاتون خالی یه بختیاری مفت اون روز ناهار خوردیم. غروبی رئیس شعبه مون به شوخی بهم گفت ممکنه به عنوان مسئول صندوق شعبه توحید کار کنی می دونستم شوخی می کنی ولی کمی جدی گرفتم و قند تو دلم آب شده بود چون تا اون موقع هنوز مسئول صندوقمون مشخص نشده بود و من هم عشق حکم بودم.

شب که رفتم پانسیون خبر تغییر شعبه مو به همه بچه ها گفتم و این که قراره از فردا برم شعبه ای که خیلی بهم نزدیکه و پیاده هم می تونم برم. اتاق من تو پانسیون 4 نره بود من بودم و نوید (یداله محمدی) و یکی که اسمش یادم رفته فقط می دونم بچه تاکستان بود یه کرد به نام پیمان و یه ارومیه ای که اسمش یادم رفته.

نوید همکلاسی  دانشگاه من بود البته یه سال زودتر از من قبول شده بود و بانک صادرات کار می کرد که در ادامه بیشتر در موردش صحبت خواهم کرد اون شب نوید قشنگ ترین پیراهن و کتش رو داد تا من فردای اون روز برای مراسم افتتاح شعبه توحید بپوشم راستش رو بخواهید اون شب دل تو دلم نبود و چه فکرهای عجیب غریبی نسبت به این شعبه جدید نداشتم

به این فکر می کردم که قراره با چه کسایی همکار بشم و بخصوص اینکه چه دخترهایی قراره همکار من بشن! سپیده، مریم، معصومه و فاطمه!