داستان انتقال به شعبه جدید

تصوير بالا مربوط به حکم انتقالي من از شعبه بازار به شعبه توحيد تهران مي باشد. بر اساس اين حکم قرار شد از تاريخ چهارشنبه 4 مرداد 1385 در شعبه توحيد تهران مشغول به فعاليت بشم. با اين توصيف ميشه گفت آخرين روز کاريه من تو شعبه بازار مربوط ميشه به سه شنبه 3 مرداد 1385.
روز اولي که قرار شد برم شعبه توحيد و روز افتتاح شعبه بود کمي دير از خواب بيدار شدم. البته اين رو هم بگم که اصولاً از وقتي که اومدم بانک زياد پيش اومده که دير به سر کار رسيدم و اصولاً آدم سحرخيزي نبودم. بگذريم صبح که بيدار شدم هوا خيلي خوب بود هواي صاف و آفتابي و خيلي هم گرم نبود و همه چيز براي يک روز باشکوه آماده بود.
راستش رو بخواهيد با وجودي که مدتي بود من ساکن منطقه جمالزاده شمالي بودم ولي تا اون روز پيش نيامده بود که من گذرم به ميدون توحيد و خيابون هاي اطرافش بخوره به همين خاطر با وجودي که مسير کاريم به حدي نزديک بود که مي تونستم با پاي پياده هم مسير رو برم ولي به علت عدم آشنايي به نوعي موقع رفتن به شعبه استرس داشتم مبادا نتونم شعبه رو به موقع پيدا کنم.
تاکسي گرفتم و تا ميدون توحيد رو با تاکسي اومدم از اون ور جمالزاده به نوعي از ضلع شرقي بيمارستان امام خميني تا ضلع جنوب غربي آن که به ميدان توحيد ختم مي شد.
خلاصه وقتي رسيدم ميدون توحيد از ميدون به سمت پائين رو پياده اومدم يه کمي که اومدم پائين تر، فکر ورم داشت نکنه دارم مسير رو اشتباه ميام آخه تو مسير اثري از بانک خصوصي جديد الافتتاح نديدم.
يه مقدار که جلو تر رفتم يه رستوران ديدم که اسمش آتيشه بود که جلوترش يه ساختموني بود و دو تا دختر کنارش ايستاده بودند. پيش خودم گفتم غلط نکنم بانک اينجاست. رفتم جلوتر ديدم به به اين همون جايي که قراره من به عنوان کارمند بانک توش کار کنم. همون موقع که اون دو تا دختر رو ديدم فهميدم که اونها قراره همکارهاي جديد کن تو شعبه توحيد باشن. پيش خودم گفتم بهتره کمي سرکارشون بذارم و بگم من مشتري بانکمو سود سپرده هاتون چقدره اما سريع بي خيال شدم رفتم طرفشون گفتم شما کارمند اين بانک هستيد بعد ديدم که يکيشون خجالت مي کشه و رفته پشت سر اون يکي ديگه و اون يکي ديگه گفت آره و ديگه چيزي نگفتيم چند دقيقه اي گذشت که مسئولين اومدند و به ترتيب ساير همکاران هم از راه رسيدن تا مراسم افتتاح شعبه بطور رسمي برگزار بشه.
در همون موقع که اومديم شعبه آقاي محمدزاده رئيس شعبه از بچه ها خواست که بريم پيشش و صحبت هاي اوليه رو داشته باشه. من و ساير کاربرها به طرف ميزش رفتيم و کنار ميزش 4 تا صندلي بود که بچه ها نشستن و من قاسمي اونجا ايستاديم من که حواسم بهش نبود و داشتم اطراف شعبه رو نيگاه مي کردم و از اين کارم رئيسمون نارحت شده بود بگذريم! يه صحبت کوتاهي کرد و مراسم افتتاح شعبه براي ورود آقاي رسولف مدير عامل اون وقت بانک داشت کم کم آماده مي شد.
از نکات جالب مراسم افتتاح شعبه اون گل بوگندوی گنده اي بود که واسه افتتاح شعبه اورده بودند. همچنين سيستم صف شعبه هم در نوع خودش جالب بود آخه شعبه بازار سيستم صف نداشت و شعبه توحيد در قياس با شعبه قبلي ام از امکانات و شرايط به مراتب بهتري برخوردار بود يادمه يکي از روزهايي که شعبه توحید بودم يکي از بچه هاي بازار تعريف مي کرد که اومده بود شعبه و اينکه شعبه خيلي کوچيکه شکايت کرده بود که آقا اين چه شعبه اي يه شعبه توحيد در حد پارکينگ واسه مشتريان جا داره اينجا چرا اينقدر کوچيکه. خلاصه اون روز کلي شيريني و ميوه آوردند دستگاه خودپرداز هم اون روز قرار شده بود راه اندازي شه. البته من که هيچي از خودپرداز بلد نبودم و مي خواستم که ياد بگيرم اما تا آخرين روزي که تو شعبه توحيد بودم هيچي از خودپرداز ياد نگرفتم حتي تسويه خودپرداز!
بگذريم اون روز اونقدر تو هيجان شعبه جديد بودم که نمي دونم چي جوري گذشت! ظهري ايوب قاسمي ناهار آورده بود ناهار مهمون قاسمي بودم دو تايي ناهار خورديم. مراسم افتتاح شعبه با تشريفات زائدش تموم شد و موند کارهاي نهايي آماده کردن شعبه براي امور بانکي.
تا حدوداي ساعت دو و نيم تو شعبه مونديم و بعدش من و کاربرهاي شعبه رفتيم و آقاي کشته گر (قرار بود مسئول صندوق مون بشه) و آقاي محمدزاده (رئيس شعبه) و قاسمي موندن. من هم از مسير شعبه يک راست رفتم شعبه بازار پيش بچه ها از اتفاقاتي که افتاد باهاشون صحبت کردم و غروبش از شعبه با سعيد سهامي که اون موقع قم بود در مورد انتقالم به شعبه جديد صحبت کردم. همچنين يه تماس با خونه گرفتم و موضوع انتقالم رو به پدرم گفتم. غروب تو شعبه بازار با ياسر بهرامي بودم و شب برگشتم پانسيون با نويد و ساير بچه ها در مورد شعبه جديدم کلي صحبت کرديم و خودمو آماده مي کردم براي شروع رسمي کار در شعبه جديد که اولين روزش 5 شنبه 5 مرداد 1385 بود.
روز اول که ما کارربرهاي شعبه زود از شعبه رفتيم آقايان کشته گر، محمدزاده و قاسمي تا دير وقت تو شعبه بودند و آخر وقت خودپرداز رو آقاي کشته گر راه اندازي کرد و فکر کنتم حداقل تا ساعت 9 تو شعبه بودند. راستي روز اول هنوز معاون شعبه مون نيامده بود.
گاهی مکانی در زندگی ما تبدیل به یک نقطه عطف می شود و برای من شعبه توحید چنین مکانی بود.